معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
500
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
اضطرار ، خاك ادبار بر فرق خود ريختى و طپانچهء حسرت و افسوس بر روى مىزدى و مىگفتى . * * * كه اين كارى كه من كردم كه كرد است * چنين زهرى كه من خوردم كه خورد است در اين محنت سرا يك عشق پيشه * نزد چون من بهپاى خويش تيشه بدست خويش چشم خويش كندم * ز كورى خويش را در چه فكندم بجانم از دل آوارهء خويش * نمىدانم چه سازم چارهء خويش آوردهاند : كه هرگاه از صعوبت درد فراق بىقرار گشتى ، و از تواتر زخم هجران ، جان مجروح و دل افكار شدى ، كس به زندان فرستادى و فرمودى ، تا يوسف را از آن خانه « 1 » بصحن زندان بيرون آوردى ، و چوبى چند بر وى زدى ، تا يوسف به ناله و فرياد آمدى . بعضى از محرمان از وى پرسيدند كه اين چه معنى دارد كه محبوب بىگناهى را فرمائيد تا به زخم چوپ اندام سيمينش را مجروح و آزرده سازند . زليخا گفت : چكنم هرگاه مرا آرزوى وى بىقرار مىكند و به ديدار وى نمىرسم تسلّى خود در آن مىبينم كه بارى آواز وى بشنوم به جهت آن تأديب مىفرمايم تا به آواز و نالهء وى دل بىقرار مرا سلوتى حاصل آيد . ( بىتاب عشق هر چه كند حق بدست او است ) . اشاره : كذلك حقّ تعالى يوسف بندهء مؤمن را به زندان « الدّنيا سجن
--> ( 1 ) - ح : از آن نهانخانه به صحن زندان آوردندى .